تبليغاتX
با تو ولی تنها


با تو ولی تنها

دورر نقاش و حکاک و ریاضیدان آلمانی دوره ی نوزایی است.بزرگترین گراور ساز عصر خویش بود و با حکاکی روی چوب و فلزات آثار بی همتایی آفرید که در سراسر مغرب زمین دست به دست چرخید و نفوذ دامنه دار خودبر روی هنر سده ی ١۶ اروپا را تثبیت کرد. او در ٢١ مه سال ١۴٧١ در نورنبرگ آلمان به دنیا آمد و فرزند سوم از خانواده ای ١٨ فرزندی بود.پدرش طلا ساز بود و آلبرشت نزد او طلا سازی آموخت.سپس از سال١۴٨۶ تا ١۴٩٠ نزد نقاش آلمانی میخائل ولگموت به کار نقاشی پرداخت و .........سر انجام در ۶ آوریل ١۵٢٨ در آلمان در گذشت. آثار او  ١) ۴ حواری ٢) ملانکولیا  ٣)آدم و حوا ۴) ۴سوار سرنوشت ۵)چهره ی نقاش  ۶)چهره ی ماکسیمیلیان
نوشته شده در 88/10/08ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط لیدا| |

نمي دانم چه مي خواهم خدايا
به دنبال چه مي گردم شب و روز

چه مي جويد نگاه خستة من

چرا افسرده است اين قلب پرسوز



ز جمع آشنايان مي گريزم

به كنجي مي خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگي ها

به بيمار دل خود مي دهم گوش



گريزانم از اين مردم كه با من

بظاهر همدم و يكرنگ هستند

ولي در باطن از فرط حقارت

به دامانم دوصد پيرايه بستند



از اين مردم, كه تا شعرم شنيدند

برويم چون گلي خوشبو شكفتند

ولي آن دم كه در خلوت نشستند

مرا ديوانه اي بدنام گفتند



دل من, اي دل ديوانة من

كه مي سوزي ازين بيگانگي ها

مكن ديگر ز دست غير فرياد

خدارا, بس كن اين ديوانگي ها
نوشته شده در 88/10/08ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط لیدا| |

اول از همه برایت آرزو مى‌کنم که عاشق شوى،
و اگر هستى، کسى هم به تو
عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،
و پس از تنهاییت، نفرت از کسى نیابى،
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ......
اما اگر پیش آمد، بدانى چگونه به دور از ناامیدى زندگى کنى،
برایت همچنان آروز دارم دوستانى داشته باشى،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ......
برخى نادوست و برخى دوستدار ......
که دست کم یکى در میانشان بى‌تردید مورد اعتمادت باشند.
و چون زندگى بدین گونه است،
برایت آروزمندم که دشمن نیز داشته باشى ......
نه کم و نه زیاد ...... درست به اندازه،
تا گاهى باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،
که دست کم یکى از آنها اعتراضش به حق باشد ......
تا که زیاده به خود غره نشوى.
و نیز آروزمندم مفید فایده باشى، نه خیلى بی‌خاصیت ......
تا در لحظات سخت،
وقتى دیگر چیزى باقى نمانده است،
همین مفید بودن کافى باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.
همچنین برایت آروزمندم صبور باشى،
نه با کسانى که اشتباهات کوچک مى‌کنند ......
چون این کار ساده‌اى است،
بلکه با کسانى که اشتباهات بزرگ و جبران‌ناپذیر مى‌کنند ......
و با کاربرد درست صبوریت براى دیگران نمونه شوى.
و امیدوارم اگر جوان هستى،
خیلى به تعجیل، رسیده نشوى ......
و اگر رسیده‌اى، به جوان نمائى اصرار نورزى،
و اگر پیرى، تسلیم ناامیدى نشوى......
چرا که هر سنى خوشى و ناخوشى خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگى را نوازش کنى، به پرنده‌اى دانه بدهى و به آواز یک
سهره گوش کنى، وقتى که آواى سحرگاهیش را سر مى‌دهد ......
چرا که به این طریق، احساس زیبایى خواهى یافت ......
به رایگان ......
امیدوارم که دانه‌اى هم بر خاک بفشانى ......
هر چند خرد بوده باشد ......
و با روییدنش همراه شوى،
تا دریابى در یک درخت چقدر زندگى وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشى، زیرا در عمل به آن نیازمندى ......
و سالى یکبار پولت را جلو رویت بگذار و بگویى:
«این مال من است»،
فقط براى این‌که روشن کنى کدامتان ارباب دیگرى است!
و در پایان، اگر مرد باشى، آروزمندم زن خوبى داشته باشى ......
و اگر زنى، شوهر خوبى داشته باشى،
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ......
اگر همه این‌ها که گفتم برایت فراهم شد،
دیگر چیزى ندارم برایت آروز کنم ......

نوشته شده در 88/09/25ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط لیدا| |

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بي كاري خسته و كسل شده بودند.
ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بياييد يك بازي بكنيم مثل قايم باشك.
همگي از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد، من چشم مي گذارم و از آنجايي كه کسي نمي خواست دنبال ديوانگي برود همه قبول كردند او چشم بگذارد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش را بست و شروع كرد به شمردن .. يك .. دو .. سه .. همه رفتند تا جايي پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد، خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد، اصالت در ميان ابرها مخفي شد، هوس به مركز زمين رفت، دروغ گفت زير سنگ پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت، طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ... و همه پنهان شدند به جز عشق كه همواره مردد بود نمي توانست تصميم بگيريد و جاي تعجب نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است، در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود و پنج ... نود و شش. هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و بين يك بوته گل رز پنهان شد.

ديوانگي فرياد زد دارم ميام. و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و بعد لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود، دروغ ته درياچه، هوس در مركز زمين، يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق و از يافتن عشق نا اميد شده بود. حسادت در گوش هايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
ديوانگي شاخه چنگك مانندي از درخت چيد و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي دست كشيد عشق از پشت بوته بيرون آمد درحالي که با دستهايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند او كور شده بود! ديوانگي گفت من چه كردم؟ من چه كردم؟ چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟ عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كمكم كني مي تواني راهنماي من شوي.
و اينگونه است كه از آنروز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره همراه اوست! و از همانروز تا هميشه عشق و ديوانگي به همراه يکديگر به احساس تمام آدم هاي عاشق سرک مي کشند ...

 

نوشته شده در 88/09/25ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط لیدا| |

ما آدم ها به دنيای عشق همانطور پا می گذاريم که به يک آب ِ سبز كم رنگ يا آبی رنگ ،‌نه چندان مورد اعتماد ولی هوس انگيز ، آبی كه عمق و سرمايش را نمی دانيم ، اما با قلبی مشتاق وارد می شويم ، اول يك پا ، بعد پای ديگر را در آب می گذاريم  و آهسته كف آب راه می رويم ،آهسته ء‌آهسته و با احتياط -  ابتدا شيب زياد تند نيست بعد يكدفعه زير پايمان خالی می شود ، ديگر چاره ای نداريم ، دست ها رو جلو می بريم و صورتمان از آن خنكی كه در انتظار ماست پر از طراوت می شود ، و تمام وجودمان سرشار از شادی و ترس  ، كمی ترس و بسيار شادی و حالا واقعاً كار ساده ای است ، شنا می كنيم ( البته اگر قبلاً آموخته باشيم ) چه خوشبختی بزرگی خدای من ، چه خوشبختی بزرگی ، در آب سبز کم رنگ يا آبی رنگ همان احساسی را داريم كه در بخشی از آسمان ، در عشق نو پا همان احساسی را داريم كه هنگام نزديكی به خدا ،‌لذت حيرانی و سرگردانی ،‌لذت ديوانگی ،  لذتي مث لذت بردن يك ماهی از آب سبز كم رنگ يا آبی رنگ ، لذت انتظار و نا اميدی از انتظار ،‌لذت پايان انتظار ،‌لذت پشت لذت !
نوشته شده در 88/04/29ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط لیدا| |

می خواهم نباشم و فراموش شوم، بودن سخت است و نبودن آرامشی است که در نبودن آرزوی بودن آن را داری، می خواهم بمانم تنها در رهایی خویش و با خویش بخوانم آوایی بلند در دل كه:

من نگویم كه مرا از قفس آزاد کنید            قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
........
آیا اینگونه رقم خواهد خود سرنوشت رهایی که رهایی خواست از بندهای دنیایی که هیچش را ثبات و ماندگاری نیست. آيا مي توان در اين دنيا به چيزي دل بست. اگر جواب آري است پس چگونه مي توان پاسخ اين جمله كه مي گويد:ِ‹‹آنچه را نپايد دلبستگي را نشايد›› را داد.
آري خواسته ها در اين دنيا را پاياني نيست؛ اما پاياني هست بسيار تلخ، و پس از آن پايان نمي توان با هيچ فكر و راهكاري زمان از دست رفته را جبران كرد. اينگونه است كه بايد غنيمت يك ‹آن› را دانست تا در زمان پايان حرست اين ‹آن› هاي از دست رفته را نخورد.
نوشته شده در 88/04/29ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط لیدا| |

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ و این یعنی در اندوه تو میمیرم

 در این تنهایی مطلق که میبندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف ناامیدی بر سرم یکریز میبارد

چگونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم؟؟؟

چگونه میروی با اینکه میدانی چه تنهایم؟؟؟

خداحافظ تو ای...شب های غزل خوانی

خداحافظ ...به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ..بدون تو گمان کردی که می  مانم

خداحافظ ...بدون من یقین دارم که می مانی

                      خداحافظ

نوشته شده در 87/10/24ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط لیدا| |

کاش قلبم درد تنهایی نداشت

چهره ام هرگز پریشانی نداشت

برگهای آخر تقویم عشق

                      حرفی از یک روز بارانی نداشت

             کاش میشد راه سرد عشق را بی اختیار پیمود و قربانی نداشت

نوشته شده در 87/10/24ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط لیدا| |

آن کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود به شوق دیدار من آمده باشد ....رهگذری بود که  روی برگهای پاییز راه

می رفت و صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید:دوستت دارم

نوشته شده در 87/10/24ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط لیدا| |

کاش این ثانیه های بی رحم برای لحظه ای می مردند تا من چشمان زییایت را می دیدم،کاش خاموش میشدند تا

 برای ابدیت تو را حس کنم و تمام بوسه های عالم را به تو بخشم،کاش قلب کوچکم شکسته  نبود ....،

کاش در کنار گرمای بوسه مرگ را حس  نمی کردیم،تا آن بوسه را به تو بخشم....

کاش این دستان کو چکم توان رسیدن به  دستان پر مهرت را داشت،

            آری عزیزکم،

                         کاش.....

                               کاش............

 

نوشته شده در 87/10/24ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط لیدا| |


Design By : Night Skin